خرید بک لینک
سلامت را نمی خواهند پاسخ داد سرها در گریبان است. دلم نیامد زاد پرواز (۱) اخوان باشد و از او ننویسم. اولین بار دبیر ادبیاتمان به نامش اشاره کرد آن هم در قالب این جمله که باید روانخوانیمان را قوی کنیم. چون افرادی هستند که خوب می نویسند اما ارائه ی خوبی از نوشتارشان ندارند و همین کیفیت نوشتار را پایین می آورد. و حالا نمونه چه کسی باشد؟ اخوان ثالث. آن وقتها غوطه ور در مشیری بودم و گاه گاهی سهراب .

برچسب: زمستان, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 23:08

ملیحه نخوابید. خواب، خواب دیدن دارد، آسایش می آورد و خستگی را از تنت بدر می کند. اما ملیحه با بانگ خروسخوان که برخاست، سرش سنگین بود و سینه اش پر درد. چشمهایش داغ بودند و تمام بدنش از درون می سوخت. سرش تهی از هر فکری بود و مثل زنی که تازه زایمان کرده باشد، رمقی در جانش نمانده بود.به بانگ اذان از جایش بلند شد. سرش گیج رفت. نشست تا حالش بهتر شود. دوباره برخاست و به حیاط رفت تا وضو بگیرد. آرامش سحر

برچسب: قسمت,چهارم, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 23:08

تاتر خیابانی، مظنه چند؟ برای خرید لوبیا سبز و کاهو سر ظهر از خانه خارج می شوم. بخاطر تعطیلی شنبه، محله خلوت است. به عادت معهود با سری میان ابرها، غرق در رویا و گاه زمزمه ای زیر لب به سمت میوه فروشی کوچک و دنجی که در یکی از فرعیهاست می روم.دو سه قدم مانده وارد فرعی شوم، تنومند هیکلی تقاضا می کند که به حرفش گوش دهم. در کمال ادب، اعلام می کند که کارگر بتن ریزی است و کار خوابیده و بیکارست. شستم خبرد

برچسب: خیابان,تهران, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 23:08

ملیحه در را باز کرد و با بیم و امید وارد خانه شد. دلش گواهی خوبی نمی داد. در که باز شد موتوری را در حیاط دید و کمی آن طرف تر برادر شوهرش را شناخت که لب حوض نشسته بود و انگار که منتظر ملیحه باشد چشمهایش را طرف در، درانده بود.ملیحه آن قدر این روزها غرق در افکار مختلف و در فکر بچه هایش بود که اصلا خانواده ی حبیب را از یاد برده بود.برادر حبیب زیر لب سلامی کرد. سپیدار او را شناخت اما سروناز که چهره ا

برچسب: قسمت,پنجم, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 23:08

سلام دوستان نازنین این روزها هستم. پشت پرده های پس رفته ی خانه، که نور و آفتاب را میهمان فرش خانه می کنند و فرش دل من هم در کنارش گرم می شود. عرق می ریزم در کنار گاز آشپزخانه که همزمان گاهی سه شعله اش روشن است برای پیازداغ و آب ماکارونی و گوجه هایی که جدا می پزند. راه می روم در خیابانها و کوچه ها، پی همه ی کارهای روزانه که آخرینش شاید تفریح باشد. سرگرمم با تمام تفریحات سالمی از قبیل فیلم، موسیقی

برچسب: آمدم,آمدم, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:02

چقدر راه هست که نرفته ام

چقدر منظره هست که ندیده ام

چقدر زمان هست که سپری شده

و من از درنگ در لحظه هایش جا مانده ام

اگر مهلتی باشد

و اگر روزی تمام زنجیرها

از دست و پایم باز شود

این ذهن جامانده در راه را

می برم هواخوری

پروازش می دهم در آسمان خیال

و پای پیاده تمام راه ها و کوره راه ها

آهسته آهسته، قدم می زنم

قدم می زنیم.


برچسبها: دنیای من
نوشته شده توسط مهسا در ساعت 8:26 | لینک |

برچسب: جاده,سفر,مسافر, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:02

آرام، ساکت، ساده، دنج

نشسته بود در گوشه ای از شهر

بقعه ی بی آلایش قٙیدار نبی

چنان آرام، چنان بی ادعا و چنان بی هیاهو که گویی نه پیغمبری که رهگذری در آنجا خفته است.

بنای ساده اما زیبای خشتی آرامگاه

مرا به خود خواند

داخل شدم

سلام دادم

فاتحه ای خواندم

و به آرامشش در این خاک عزیز

قریب شدم.


برچسبها: سفرنامه, زیارت گاه
نوشته شده توسط مهسا در ساعت 22:11 | لینک |

برچسب: قریبانه, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:02

سفرنامه قسمت سوم درخت کوچک من به باد عاشق بودبه باد بی سامانکجاست خانه ی باد ** پیاده که می شوم اولین تلنگر را باد به شال سرم می زند و پس می رود و باد می پیچد میان تمام آشفتگیهای موهای سرم. به زور انگشتان دست نگاهش می دارم و چشم می دوزم به گیسوان بید مجنونهای ورودی هتل و همپای آنان غرق لذت می شوم از این دست افشانی باد و درخت و زندگی.ساعتی بعد در راه هستیم. حرکت به سوی جنگل ابر. مکانی افسانه ای که

برچسب: سفرنامه, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:02

تا بحال چنین تهی دست خود را ندیده بودم.اگرچه قلبم آکنده از مهر بود و چشمهایم پر از مهربانی، اما دستم، هر دو دستم خالی بود... خالی خالی و چقدر شرمنده شدم وقتی هیچ نداشتم که تقدیمشان کنم.....در جاده ی کوهستانی جنگل ابر، کمتر از ساعتی توقف کردیم و قرار شد که برگردیم تا به تاریکی شب نخوریم. آخرین نفسهای عمیق را کشیدم و رطوبت هوا را در زیر پوستم ذخیره کردم... آخرین عکسها را گرفتیم و ماشین دور زد به سمت

برچسب: سفرنامه, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:02

قسمت اول ملیحه تمام شب را بیدار مانده بود. از دیروز طرفهای بعد از ظهر که خبر ریزش معدن را داده بودند، نه چیزی خورده بود، نه نوشیده بود و نه پلک بر هم گذاشته بود.بچه هایش را سپرده بود به همسایه و دوان دوان تا سر معدن آمده بود.باد گرم مخالف می وزید و همین نفسش را بیشتر بند می آورد. آنقدر دوید که دیگر جایی برای دویدن نمانده بود. رسیده بود به دیواره ی بلند کوه و بعد از آن دیگر هیچ.نگاهش تازه داشت جان

برچسب: قسمت, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:02

با اولین بانگ شیون چیزی درون قلب ملیحه کوفت. انگار تمام گنجشکهای ده، در سینه اش یکجا لانه کرده بودند و قلبشان تند تند درون قلب ملیحه می زد. اگرچه هنوز زیر سایبان بود اما با چشمهای بسته هم می توانست آنچه بیرون چادر می گذشت را ببیند. دو زنی که بالای سرش بودند از چادر بیرون زدند و هنوز بال چادرشان پیدا بود که صدای فریادشان بلند شد. ملیحه همانطور که چسبیده بود به زمین، ناگهان زبانش هم بند آمد و در ن

برچسب: قسمت, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:02

ملیحه برای آخرین بار به ورودی معدن نگاه کرد و آخرین نفری بود که با کاروان عزاداری از معدن به سوی ده، پاکشان دور شد.جنازه ها را از قبل کنار هم سوار وانتها کرده بودند و جمعیت از دنبال می رفت. مردها زود تر رفتند تا با بیل و کلنگ به قبرستان بروند و کار کندن قبرها را شروع کنند تا سپیده دمان بتوانند تدفین را انجام دهند.عده ای هم برای کمک به غسالخانه رفتند. کار غسل و کفن آن همه جنازه ساعتها به طول می ا

برچسب: قسمت, نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:02

صفحه بندی